شاید
روزها و شب ها...
... می گذرد؟
روزها به گرمی خورشید دل بسته ام
و
شب ها به روشنی مهتاب
و هنوز چشم به آسمان دوخته ام
تا شاید...
آسمان مرا به مهمانی خود دعوت کند...
روزها و شب ها...
... می گذرد؟
روزها به گرمی خورشید دل بسته ام
و
شب ها به روشنی مهتاب
و هنوز چشم به آسمان دوخته ام
تا شاید...
آسمان مرا به مهمانی خود دعوت کند...
خسته ز اجسام زنده ی بی روح
خسته تر از همیشه در راهم
می روم تا رسم به قله کوه
وای بر من اگر دلم اینبار
باز درگیر یک هوس گردد
عقل هم در پی دل بیمار
مست رویای بی نفس گردد
نه دگر امتیاز رفتن هست
نه مجالی برای برگشتن
نه دلی پاک تا به اوج رسد
نه امیدی برای دل بستن
غوطه ور در فریب رویاها
سختی راه هوشیارم کرد
نقره داغی که بر تنم خوردست
این چنین مست و بیقرارم کرد
دستهایم بگیر معبودا
هادیم باش و راه را بنما
من پاخورده سخت محتاجم
صبر را توشه رهم فرما
سرشار از اندوه
دلم هوای باران کرده
خیس شدن
شستن غم های دل
قدم زدن
سبک شدن
...
پرواز
سال نو مبارک
تبریک به همه عزیزان

سردردی عجیب
وامانده در راه بدون توان
زانواهای خسته تر از همیشه
چشمانی گود رفته خیره به دور
دوری که همین نزدیکی است
ولی باز دور است دور
دور
خستگی و سستی
دلی شکسته شکسته تر از همیشه
دوباره مانده در راه
دوباره دور
دور
دور از همه چیز
همه کس
همه جا...
هراس
نا امیدی
دوباره ماندن در راه
گم کرده راه
...
دوباره حافظ...
دوباره تفعل
ای غایب از نظر به خدا میسپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
ديشب يكی ديگه از فرشته های
روی زمين
به آسمونا پر كشيد
از همه دوستای خوبم ميخوام برای شادی روحش دعا كنند
![]()
اي بهار زيبا ...
اي نگار تنها...
و اي آسمان بي ستاره ي من
كه تمام شب ستاره هاي آسمانت را
اشكهاي جاري بر گونهايت تشكيل ميدهند
بدان كه در كوچه پس كوچه هاي بي كسي ما هيچ مهتابي رقص نميكند
و هيچ جيرجيركي ساز نخواهد زد .
پس بر تنهائي زيبا و پر از شورمان
فرياد ماندن برآر.....
به اميد روزهاي بهاري
کاش ، سحرگاه
سپیده می توانست
به چشم برهم زدنی
تیرگیهای روح مرا نیز
از جنس خود سازد
کاش ، آبی آسمان می توانست
تپش دل پردردم را
به آرامی نفس خود بیاراید
کاش
نسیم شادی بخش سحرگاهی
می توانست
جسم خسته و بی رمقم را
با طراوت خود
پیوند زند
کا ش ، فردا ، دوباره زنده شوم
کاش ، زندگی ، اینبار
با لبی خندان و آغوشی باز
پذیرای من باشد
کاش .......
.
...
دلم هوای پرواز کرده
بال هایی برای پرواز می خواهم
...
تو که به زلالی قطرات بارانی
تو که غریبی و غربت را می شناسی
تو که بهار را نوید میدهی
چه شد که بهار مرا به خزان تبدیل کردی
چه شد که از جنس آتش شدی
...
تو که مهر و صفا را برای من به ارمغان آوردی
تو که اشک را از گونه های من پاک میگردی
چه شد که خودت باعث سرازیر شدن اشکم شدی
حال چه کسی اشک هایم را پاک کند
حال سر بر شانه چه کسی بگذارم
...
فقط یک سوال؟
چه شد که راضی به شکستن دلم شدی
تو که از جنس آبی
...
تا كجا وتا كدام آسمان به انتظار پائيزبايد نشست؟
به كدام دست بايد گرمي را هديه كرد تا خورشيد وار برآسمان آبي همدلي گرما بخش باشد
هنوز پاي بر برگهاي خشك شده ي پائييز ننهاده ايم پس چرا زمستان
با هزار بار غرور وسردي
بر شانه هايمان بر ف را هديه مي كند؟!
نميدانم كه چه بايد گفت ويا اصلا بايد گفت......؟
با تمام تنهائيمان تا آخرين مسير با زوزه هاي بادهاي زمستاني
همراه ميشويم تا نوري براي گرما بيايد.
و به دیار اشنا رسیدی
به آن آشنای غریب
بگو
کسی در دیار غربت
در این هیاهوی نا آشنا منتظر است
تا
صدای آشنا بشنود
صدایی که این حزن نا آشنا
را از بین ببرد
باد بگو
او منتظر است ...
یک روز گرم
عصر تابستان
باغ و سبزه
آب و حوض و ماهی
تخت زیر درخت سیب
یک بغل احساس
شادی و شادمانی و خنده
...
...
یک قارچ هندوانه
و من منتظر ...
تا کسی بگوید
شما هم بفرما
تا خواستن
تااوج
تا جنون
تا عرش
تا خدا
تا آرامش
تا ...
درحضور گرم تو ودر آبي ترين آسمانها آن هنگام كه خورشيد براي طلائي كردن خوشه هاي مهر و عشق رقص ميكرد چشمانت تمام وجودم را به خود وا داشت.
ديگر توان رفتن نداشتم . اي كاش زمان براي هميشه ثابت مي ماند وبهارم را با تو هيچگاه به خزان نمي رساند. اما............
برهجوم تمام بادهاي پائيزي ديوارمي شوم تا هيچ ابروآسماني گونه هايت را باراني نكند و بلورهاي آرامش برگونه هاي خونين تو گام برندارند. اي بودن واي تمام ماندن من تو را براي هميشه در آغوش خواهم گرفت كه تو بهار بي خزان وطلوع بي غروب من هستي. پس تا پرواز قوهاي سپيد خاطرم تو را همراه وهمدم خواهم بود تا روز پرواز..........
دشت سبز
شکوفه های رنگی
پروانه های زیبا
درخت تنها
باد وزان
سکوتی سبز
و من به تماشای این منظره ...